"حسرت " همیشه دردناک ترین واژه در زندگی من بوده و هست . من آدم " تمام توان را گذاشتن " هستم . آدمی که موقع آشپزی ، تمام توانش را می گذارد برای خوشمزه شدنش . موقع عکس گرفتن تمام سعیش را میکند که زیباترین لبخند را تحویل عکاس دهد . موقع درس خواندنم هم تمام توانم را گداشتم . در رابطه با آدمها هم تمام توانم را میگذارم تا همه چیز خوب پیش برود ، تا حالمان خوب باشد کنار هم . تا حالش خوب باشد کنار من . حتی اگر بی خیال باشد . حتی اگر نفهمد که کاسه ی صبر و توانم هی دارد پر می شود و پر میشود و او اصلا حواسش به من نیست . اما خب واقعیت تلخ اینجاست . که هرکسی یک توان مشخصی دارد . که من هم تا حدی می توانم . میدانی قسمت خوب ماجرا کجاست ؟ امممم خب درست است که خیلی دلم می شکند و ناراحت می شوم و غصه می خورم اما عوضش وقتی از رابطه بیرون آمدم خیالم تخت تخت است که من تمام کاری که از دستم بر می آمده انجام داده ام . هیچ چیزی کم نگذاشتم . هیچ چیزی . آخ که نمیدانی یک وجدان راحت و نبودن حسرت در زندگی ، چقدر آرامش بخش است ... .
برچسب: به سمت ماندنت راهی نمیشوی چرا؟,به سمت ماندنت راهي نمي شوي چرا,
نویسنده: هیراد قنبریپور